الشيخ محمد باقر الشريعتي الأصفهاني

243

تحريرى بر اصول فلسفه و روش رئاليسم ( فارسى )

و از همين‌جا مىتوان گفت بشر از روزى كه به فكر خدا افتاده وحدتش را نيز طبعاً اثبات مىكرده است . به عبارت ديگر مسائل الهى آن‌گاه كه به شكل فلسفى طرح مىشود ترتيب و نظم خاصى دارد كه بايد پيروى شود ، بر خلاف هنگامىكه از طريق سائقهء عشق فطرى و يا از طريق علمى و مطالعه در آثار و مخلوقات در جست‌وجوى اين مسائل هستيم . اگر بشر با سائقهء عشق فطرى در جست‌وجوى خدواند برآيد ، از همان اول در جست‌وجوى « اللَّه » است ؛ يعنى بالفطره ذاتى را جست‌وجو مىكند كه موجود است و واحد است و مستجمع جميع كمالات است . و اگر از طريق علمى يعنى از طريق مطالعه در آيات برآيد ، قبل از هر چيزى متوجه علم و حكمت و حيات پديد آورندهء جهان مىشود و از طريق شناختن صفات پديد آورندهء پديده‌ها حكم مىكند كه طبيعت و ماده مستقل نيست بلكه مسخّر قوه‌اى است شاعر و مدرك . بنابراين بشر اگر از راه علمى بخواهد خدا را بشناسد صفات خدا را قبل از ذاتش درك مىكند . همانطور كه قبلًا اشاره كرده‌ايم پيمودن راه علمى ، تنها ما را متوجه جهانى در ماورا طبيعت مىكند كه از روى حكمت و تدبير ، ادارهء اين جهان را در اختيار دارد ؛ بيش از اين هيچ حقيقتى از آن جهان را به ما معرفى نمىكند . ما از طريق به اصطلاح علمى يعنى از طريق مطالعهء مستقيم مخلوقات و آثار ، بدون اين‌كه استعداد فلسفى خود را به كار اندازيم نمىتوانيم هيچ اطلاعى از ماوراى ماده و طبيعت جز اين مقدار كه طبيعت مسخَر اراده يا اراده‌هايى است كه آن را مىچرخاند ، به دست آوريم ، در اساسىترين مفهوم مربوط به خدا يعنى وجوب وجود و استقلال ذاتى و بىنيازى او از غير خود ، درمىمانيم . براى همين سير و مطالعه در آفاق و انفس قادر نيست همهء مسائل مورد نياز ما را دربارهء خداوند تامين نمايد . از آن جمله وحدت ذات واجب الوجود است .